دو سه روز پيش وقتي به الطافي که اين چندماهه به ياسين مي‌شود فکر مي‌کردم، ذهنم رفت جاي سيبها؛ همان سيبهايي که از علامه گرفتم و دادم به آن خانم حامله‌اي که مي‌خواستم کسي نداند کيست!

- دي ۹۰ بود و ما خودمان را براي مهمترين اتفاق زندگيمان آماده مي‌کرديم. دکتر اجازه داده بود زايمان طبيعي انجام شود؛ اما سزارين را به دلايلي ترجيح مي‌داد. من هم که اصالت را با روشهاي طبيعي مي‌دانستم، ترجيح مي‌دادم زايمان طبيعي انجام شود. بالاخره به سزارين راضي شديم و قرار را براي پنجشنبه بيست و دوم دي گذاشتيم. چهارشنبه که بانو طبق سفارش دکتر رفته بود براي گرفتن نوار قلب جنين، ديده بودند ضربان قلب جنين ضعيف شده. با دکتر تماس گرفتيم و ايشان هم دستور بستري فوري داد. اواخر شب هم خودش را رساند براي سزارين. از اتاق عمل که بيرون آمد، رو کرد به من و گفت: بند ناف جنين پنج دور، دور گردنش پيچيده بود و اگر طبيعي به دنيا مي‌آمد، بعيد بود زنده بماند.

- ۴۵ روز منتهي به تولد ياسين (از شب اول محرم)، هر شب کنار مادرش نشستم و عاشورا خواندم. پشت در بخش زايمان هم عاشورا خواندم و توسلي کردم به حضرت سيدالشهدا(ع). عرض کردم: «آقا؛ به گناهان پدرش نگاه نکنيد؛ من سربازي براي شما خواسته‌ام. اگر سرباز عليل خواستيد، به خودتان مربوط است؛ ولي اگر فرزندم سرباز شما نباشد، نمي‌خواهمش.» بعد از توسل، قرآن باز کردم؛ بهتم زد: قال قد اجيبت دعوتکما... (يونس، 89). چنان آرامشي گرفتم از خبر استجابت دعا که هنوز سرمستم و نمي‌توانم نگويم. حالا هميشه بااطمينان، به ياسين عزيزم به چشم سرباز امام حسين نگاه مي‌کنم و با قصد تقرب به حضرتش، دست و پاي ياسين را مي‌بوسم.

- دوازدهم اسفند فتنه تلخي گرفتارمان کرد. شير بانو خشک شد. بعد از دو سه روز، رو کردم به بانوي دو عالم. عرض کردم: سرباز حسينتان را دريابيد خانم! نذري هم کردم. فرداي آن روز، ناگهان همه‌چيز برگشت سر جاي خودش.

- سه‌شنبه گذشته ياسين دچار بيماري‌اي شد که ظاهرا منشأ ويروسي داشت. گوارشش به هم ريخت؛ تب هم داشت. فردا روزش -روز شهادت بانوي دو عالم- ياسين تمام روز شير نخورد. شب، مادر ياسين تقلا مي‌کرد که فرزندش گرسنه نماند. و جواب نمي‌گرفت. ياد صاحب آن روز افتادم. دوباره يک جمله عرض کردم: خانم؛ سرباز فرزندتان را دريابيد. و بلافاصله رو به مادر ياسين گفتم: يک بار ديگر امتحان کن. انگار يقين داشتم که مادر هواي سرباز فرزندش را دارد. يقين، بي‌دليل نبود. بلافاصله ياسين سينه مادر را گرفت.

به گمانم شنبه بود که همه اين اتفاقها را مرور مي‌کردم و ذهنم رفت جاي سيبها. ديروز که يکي از حاضران همان جلسه ديدار با علامه را ديدم و ذکر ماجرا رفت، او هم گفت: سيبها کار خودش را کرده. بعد، اسم ياسين را پرسيد و گفتم. لبخند زد و گفت: نوه علامه هم، اسمش ياسين است.

حالا وقت آن است که دنباله آيه 89 سوره يونس را بخوانم؛ براي يادآوري به خودم. لطف نبايد بي‌جواب بماند. دنباله استجابت دعا (قال قد اجيبت دعوتکما) اين است:

فاستقيما؛ و لا تتبعانّ سبيل الذين لايعلمون...