ساعتی بود که از سفر گیلان و قزوین برگشته بودیم. دو ساعتی وقت داشتیم برای مخابره خبرها و ارسال تصاویر و نماز. وقتمان به استراحت نمی‌رسید. دکتر قرار بود برود بندرعباس که سفر زمینی پانصد_ششصدکیلومتری را به مقصد کهنوج، جیرفت، کرمان و رفسنجان شروع کند. اولین سفر هوایی مشترکمان با دکتر بود و راه و رسم سفر را نمی‌دانستیم. نمی‌دانستیم چطوری باید از هواپیمایی که دکتر با آن می‌رود، جا نمانیم!...