ساعتی بود که از سفر گیلان و قزوین برگشته بودیم. دو ساعتی وقت داشتیم برای مخابره خبرها و ارسال تصاویر و نماز. وقتمان به استراحت نمی‌رسید. دکتر قرار بود برود بندرعباس که سفر زمینی پانصد_ششصدکیلومتری را به مقصد کهنوج، جیرفت، کرمان و رفسنجان شروع کند. اولین سفر هوایی مشترکمان با دکتر بود و راه و رسم سفر را نمی‌دانستیم. نمی‌دانستیم چطوری باید از هواپیمایی که دکتر با آن می‌رود، جا نمانیم!...

واقعیت این بود که برای اولین سفر پروازی دکتر، اولش فقط برای دکتر و تنها محافظش بلیت گرفته بودند. قرار بود سفرهای استانی دکتر دونفره برگزار شود. گفته بودند پول بلیت هواپیما نداریم. بعدا گویا فهمیدند سفرهای استانی آنقدر مهم هست که مستندسازی و تصویربرداری شود؛ بنابراین پذیرفتند که مهدی هم با خرج خود ستاد همسفر دکتر شود؛ اما بدون دستیار! بعدا اهمیت حضور یک خبرنگار (یعنی این بندۀ حقیر!) هم درک شد و به طرز معجزه‌آسایی هزینۀ بلیت هواپیمایش را هم تقبل کردند! اگر مهدی دیسک کمر هم نداشت، تصویر گرفتن و مستندسازی سفرهای دکتر با آن شرایط سخت، به‌تنهایی غیرممکن بود. بنابراین قرار شد مسعود هم در سفرها همراه شود. بعدا برای آقاباقر هاشمی‌فر که پسرخاله و همرزم دکتر بود هم، به نتیجه رسیدند که پول بلیتش را بدهند و با دکتر همراهش کنند. بالاخره انتخابات خرج دارد! این شد که جمع سه‌نفرۀ رسانه‌ایِ ما و آقای هاشمی‌فر، به جمع دونفرۀ قبلی دکتر و محافظش اضافه شدیم و شدیم همراهان ثابت دکتر در سفرهای استانی‌اش.

برای سفرِ اول یعنی همین سفر کرمان اما، چون برای مهدی زودتر به نتیجه رسیده بودند، فقط برای مهدی بلیتِ OK گیر آمد و بقیه بدون بلیت ماندیم. قرار شد اگر من و مسعود هم بلیت گیر آوردیم، همراه دکتر برویم. برای این سفر، مسعود یک مشکل دیگر هم داشت و آن، رساندن تصاویر بود. بنابراین، مجبور بود با این پرواز نیاید؛ اما با پرواز کرمان، خودش را به نیمۀ سفر برساند. برای من توی همین فاصله یک بلیتِ غیرِOK در همان پرواز بندرعباس پیدا شد؛ اما چون تجربۀ قبلیِ چنین سفری را نداشتیم، بااینکه توی فرودگاه بودم، به طرز ناباورانه‌ای از این پرواز جا ماندم!

وقتی کانتر پرواز بندرعباس باز شد، خواستم کارت پرواز خودم را بگیرم. مهدی و مسعود گفتند: صبر کن دکتر بیاید؛ باهم کارتهای پرواز را بگیرید تا کنار هم بنشینید. اینجا همان جایی بود که نباید گوش می‌کردم. صبر کردم و دکتر وقتی رسید، معلوم شد به یک نفر سپرده بودند کارت پرواز دکتر و آقای غلمانی و مهدی را بگیرد. وقتی من رفتم که کارت پروازم را بگیرم، گفتند که دیگر ظرفیت هواپیما تکمیل شده و چون بلیتم OK نبوده، جایی برای شکایت هم نداشتم!

دکتر و آقای غلمانی رسیدند و رفتند توی صف شلوغ گیت. در برابر نگاههای متعجب مردم، چهرۀ سربه‌زیر آن روز دکتر توی صف یادم نمی‌رود. اصرارهای بچه‌های حفاظت فرودگاه هم که از دکتر می‌خواستند خارج صف بیاید و رد شود، اثر نمی‌کرد. این یک‌دندگی دکتر را قبلا هم در مقام خبرنگاری دیده بودم و بعد از این هم دیدم. دکتر وقتی می‌گوید نه، تعارف نمی‌کند که حالا با اصرار بیشتر بخواهد قبول کند. در سالهایی که دکتر مسئول میز آمریکا در وزارت خارجه بود و هنوز کسی سعید جلیلی را نمی‌شناخت و ما به‌خاطر سابقۀ حضورش در انتخابات مجلس ششم و هفتم در مشهد می‌شناختیمش، یک بار، و یک بار دیگر که در حاشیۀ اجلاسی خواستم با او دربارۀ موضوعات مرتبط با تخصص یا سمتش مصاحبه کنم؛ و در برابر «نه»ی دکتر قرار گرفتم. بار اول یادم نیست چرا از مصاحبه طفره رفت. بار دوم، علتش این بود که قبلش بقیۀ خبرنگاران را رد کرده بود و گفت اگر با من مصاحبه کند، پارتی‌بازی می‌شود! هرچه گفتم من را فقط به‌خاطر مصاحبه با شما فرستاده بودند اجلاس، گفت «نه؛ پارتی‌بازی می‌شود»!

هواپیمای دکتر هنوز نپریده بود که برایم پیامکی رسید؛ دربارۀ سرنوشت تصادفی‌های دیشب. مضمونش این بود: حال همه خوب است؛ فقط یکی از بچه‌ها شکستگی لگن دارد که رفته اتاق عمل و عملش چند ساعت طول می‌کشد. بلافاصله به صاحب پیامک که از بچه‌های ستاد قزوین بود و موقع ترک کردن صحنه حادثه شمارۀ هم را گرفته بودیم زنگ زدم و مطمئن شدم. باور اینکه از بین آن چهره‌های خونین و اندام مجروح، فقط یک یا دو نفرشان آسیب دیده‌اند و بقیه سالمند، کمی سخت بود. انتظار این را داشتم که بعضی‌ها و پسر آقای غلمانی، وضعشان وخیمتر باشد. فورا به موبایل مهدی زنگ زدم تا قبل از پرواز، به آقای غلمانی خبر سلامتی پسرش را بدهم. با خود آقای غلمانی هم صحبت کردم و خبر دادم. البته بعدا شنیدم که لگن‌شکستۀ حادثه، کبدش هم خونریزی کرده و یکی دیگر از بچه‌ها هم گفته می‌شد دنده‌هایش شکسته. نفهمیدم بالاخره درست بود یا نه.

هواپیمای دکتر به مقصد بندرعباس پرید و من و مسعود ماندیم تا دو سه ساعت دیگر برویم کرمان. توی این فاصله، مسعود فیلمها را برد و برگشت. من هم روی صندلی‌های فرودگاه چرتی زدم. دو سه ساعت بعد، با مسعود توی هواپیمای کرمان بودیم.

در فرودگاه کرمان، طبق هماهنگی قبلی، یک روحانی از اعضای ستاد استان دنبالمان آمده بود تا ما دو نفر را به جیرفت ببرد. بلافاصله راهی جیرفت شدیم تا به میانۀ سفر دکتر برسیم. دو سه ساعتی تا جیرفت طول کشید. جیرفت که رسیدیم، دکتر هنوز به مسجد محل سخنرانی‌اش نرسیده بود. دقایقی بعد دکتر هم رسید و این بار، به‌جای پراید مشکلی، با سورن سفید.

بعد از صحبتهای دکتر در مسجد، من هم توی از تنها «ظرفیت» باقیماندۀ سورن استفاده کردم و نشستم؛ و مسعود سوار همان ماشین که آمده بودیم شد. مهدی تعریف کرد که توی کهنوج، یک نفر جلو آمد و خیلی جدی از دکتر پرسید: «بالاخره این خانم اشتون مسلمون شد یا نه؟» و دکتر با حرکت سر، جوابش منفی داده بود.

بچه‌های ستاد جیرفت برای ناهار، رستوران رزرو کرده بودند. رستوران زرق و برقی نداشت؛ ولی احتمالا از رستورانهای خوب جیرفت بود. جلوی رستوران که ایستادیم، دکتر گفت: لازم نبود همچین جایی. توی رستوران که رفتیم، تعدادی از مردم و احتمالا بچه‌های ستاد جیرفت هم آمده بودند. مدیران ستاد جیرفت گفتند: «آقایان، ببخشید؛ ما برنامۀ ناهار نداشتیم. به جز آنهایی که معلوم کرده بودیم، لطفا بقیه برگردند.» از اینکه ستاد جیرفت اینقدر دستش تنگ است و ما مهمانش شده‌ایم، احساس خجالت کردم. به‌جز ما چهار نفر (دکتر + سه نفر) که از تهران آمده بودیم، سه نفر از ستاد استان و احتمالا پنج نفر از خود جیرفت، سر میز ناهار نشستیم: جمعا دوازده نفر. آقای غلمانی توی ماشین ماند و فقط خواست برایش چای یا نوشابه ببریم. آقای غلمانی با همین چای و نوشابه زنده بود و ناهار نمی‌خورد؛ بقیۀ وعده‌ها هم کم می‌خورد. ناهار ما جوجه‌کباب بود. اولین غذای گرمی که در دو سه روز اخیر می‌خوردیم، با چاشنی خجالت از گلویمان پایین رفت؛ خجالت از محلی‌هایی که به عشق دکتر توی رستوران ایستاده بودند و فقط نگاهمان می‌کردند.

غذای گرم قبلی که یادم مانده، ساندویچ بندری و مرغ کنتاکی بود که پنجشنبه‌شب در مسیر برگشت از اراک، توی رستوران مهتاب جادۀ قم خورده بودیم. پول غذا را از جیب خودمان داده بودیم. البته فردایش مسعود خواست دو هزار و پانصد تومان بابت آن وعده غذا به من بدهد که من نگرفتم. گفت: از روی تنخواهی که به من داده‌اند، برای هر وعده غذا، دو هزار و پانصد تومان برمی‌داریم و اگر بقیه‌اش را از جیب. مسعود بعدها این دو هزار و پانصد تومان را به سه هزار تومان افزایش داد!

از رستوران جیرفت بیرون آمدیم و راهی کرمان شدیم؛ مسیری که کمتر از دو ساعت پیش آمده بودیم. البته مسیر برگشت کمی تغییر کرد. گفتند از مسیر راین برویم که جمعی از مردم منتظر دکترند.

توی ماشین، از دکتر راجع به مناظرۀ پریروزش پرسیدم. یک جا به نظرم رسیده بود که دکتر اشتباهی جواب داده؛ جایی که مرتضی حیدری از کاندیداها دربارۀ انتخاب بین «حمایت از تولید داخل» و «واردات میوه» در شب عید پرسید و دکتر گفت: واردات تنظیم بازار را ترجیح می‌دهم. مرتضی حیدری گفت: تنظیم بازار نداریم؛ منظورتان واردات میوه است؟ و دکتر جواب مثبت داد. اینجا من فکر کردم فضای نیمۀ دوم مناظرۀ اول، دکتر را به اشتباه انداخته. دکتر گفت: «نه؛ منظورم دقیقا همین بود. اتفاقا روی این موضوع من کار کرده‌ام و این را کاملا از روی تأمل جواب دادم.» دکتر ادامه داد: «وقتی فصل، فصل تولید میوه نیست، حمایت از تولید داخل چه معنایی دارد؟! در عوض، ما در شرایط گرانی شب عید، میوه را وارد می‌کنیم و در فصل تولید خودمان، میوۀ داخلی را صادر می‌کنیم. در حقیقت، یک نوع سوآپ.»

یک جا هم خطاب به دکتر، متبسمانه صحبت از این کردم که سورن هم بد ماشینی نیست؛ دستکم برای جاده! خواستم ببینم علت اصرار دکتر بر پرایدنشینی چیست؛ و آیا جایی مثل جاده و هوای گرم، دکتر بازهم سرسختی نشان می‌دهد برای پراید نشستن؟ احتمال دادم سورن امروز هم از دستش در رفته باشد. دکتر گفت: داخل شهر تهران، من اصرار دارم که ماشین دولتی، بیشتر از پراید لازم نیست. دکتر از مسابقۀ دستگاههای دولتی برای خرید ماشینهای لوکس و گرانقیمت گفت و اینکه این ماشینها با وجود ترافیک شهر تهران، بی‌معنی است.

یک صحبت دیگر هم با دکتر داشتم. پرسیدم نظر شما راجع به باشگاه‌داری دولتی چیست؟ دکتر گفت: باشگاهها باید خصوصی شوند؛ ولی با شیب ملایمی که نابودشان نکند.

به رایِن که رسیدیم، اولین جایی که مردم منتظر را دیدیم، ایستادیم و دکتر پیاده شد. فاصلۀ نه‌چندان کوتاهی را با مردم پیاده رفت تا میدانی که وسطش امامزاده بود. دکتر بعد از زیارت امامزاده، کنار خیابان ایستاد و بدون بلندگو برای جماعتی که توی خیابان بودند، چند کلمه‌ای حرف زد. از راین راه افتادیم به مقصد کرمان. به جادۀ کرمان_بم که رسیدیم، جماعتی را دیدیم که سر دوراهی منتظر دکتر ایستاده بودند. دکتر پیاده شد و با بمی‌ها احوالپرسی و تشکر کرد. بین بمی‌ها دو سه تا روحانی هم بودند. صد کیلومتر راه آمده بودند فقط برای همین سلام و علیک عبوری. خداحافظی کردیم و عازم کرمان شدیم. توی راه، شنیدیم که ماهانی‌ها هم سر راه منتظر دکتر ایستاده‌اند. اما موقعی که از ماهان رد می‌شدیم، جاده را اشتباهی از کمربندی رفتیم و ماهانی‌های منتظر را جا گذاشتیم. وقتی فهمیدیم که دیگر دیر شده بود و مردم در کرمان، منتظر بودند.

کرمان، اولین جایی که رفتیم، گلزار شهدا بود. از گلزار شهدا که بیرون می‌آمدیم، خانمی جلوی دکتر را گرفت و سروصدا کرد. کرمانی‌ها گفتند پول می‌خواهد. یکی‌مان دست کرد و دو هزار تومان بهش داد. متعجبانه و متوقعانه گفت: همه‌ش دو هزار تومن!؟ لابد توقع داشت همراهان کاندیدای ریاست جمهوری جیبهایشان پر از تراول باشد. یکی از کرمانی‌ها یک مقدار دیگر هم بهش داد و گذشتیم.

تالار شهر کرمان، جایی بود که برای سخنرانی دکتر انتخاب شده بود. می‌گفتند یک هفته پیش آقای قالیباف در همینجا مراسم داشته. جو کرمان قالیبافی بود؛ از جانب خیلی از صاحب‌نفوذان. شایع بود که از حاج‌قاسم سلیمانی گرفته تا مهندس باهنر، همه قالیبافی‌اند. در این شرایط، مقایسۀ استقبال از آقای قالیباف و دکتر جلیلی مهم بود. منتظر بودیم ببینیم تالار شهر چه خبر است.

دکتر مثل جاهای دیگر، اصرار داشت که از در پشتی وارد مراسم نشود. این اصرارش در کرمان، کار دستمان داد؛ و این یکی از چیزهایی بود که دکتر هرگز با وجود مشقتهایش، از آن کوتاه نیامد. ازدحام کسانی که دور دکتر می‌آمدند، از اراک و رشت خیلی بیشتر بود؛ آنقدر که عبور سالم از بینشان مثل یک رؤیا بود. کار آقای غلمانی که حالا و با حادثۀ دیشب دست‌تنها هم شده بود، خیلی سختتر بود.

تالار شهر شلوغ بود. بیرون تالار، توی تالار و حتی روی سن، جمعیت بود. آنهایی که مراسم هفتۀ پیش قالیباف را دیده بودند، متفاوت نظر می‌دادند. بعضی‌ها می‌گفتند به‌اندازۀ امروز نبوده؛ بعضی‌ها هم می‌گفتند کمی بیشتر بوده. ولی حتی نزدیک بودن این دو جمعیت به هم، در شهر کرمان معنادار بود.

بعد از مراسم، دوباره موسم عبور دکتر از بین جمعیت شد. فشار جمعیت قابل تحمل نبود. این بین، یک نفر هم پیدا شد که سروصدا می‌کرد و بعضی از کرمانی‌ها بهش انگ می‌زدند که «تو آمده‌ای که مراسم را خراب کنی». او هم عصبانی‌تر داد و فریاد می‌کرد که باید با دکتر حرف بزند. بعضی‌ها هم می‌گفتند موجی است. رفتارش عادی نبود. دکتر گفت؛ آمد و چند کلمه حرف زد که من فاصله داشتم و نشنیدم. دکتر که سوار ماشین شد، من و مسعود، در ازدحام جمعیت نتوانستیم سوار شویم و جا ماندیم. ماشین دکتر رفت و ما ماندیم. دنبال ماشین تا توانستیم، دویدیم و نرسیدیم. بالاخره به یک ماشین عبوری از مردمی که به مراسم دکتر آمده بودند، اشاره کردیم تا ما را ببرد. به دادمان رسید و ما را به منزل نمایندۀ ولی فقیه و امام جمعۀ کرمان برد.

آقای جعفری امام جمعۀ کرمان، حرفهای جالبی زد که خیلی‌هایش غیرقابل پخش و غیرقابل انتشار بود. با خودم فکر می‌کردم بعضی‌هایش خوراک بی‌بی‌سی فارسی است! مربوط به سابقۀ انتخابات 76 بود و اشتباهاتی که خیلی‌ها کردند. و اینکه به نظرش، او هم گول خورده بوده و بعدا از آقای خاتمی عذرخواهی کرده. بین این حرفها بعضی حرفهایی می‌زد که خدا نکند به دست کسی بیرون از ایران بیفتد!

بعد از دیدن آیت‌الله جعفری، راهی رفسنجان شدیم. سفر دکتر جلیلی به رفسنجان، از همه شهرهای کرمان شجاعانه‌تر بود.

از شهر کرمان که خارج شدیم، به جز کرمانی‌های علاقمند به دکتر، یک ماشین نیروی انتظامی ما را همراهی کرد. تا ورودی رفسنجان خودش همراهمان بود و از آنجا جای خود را ماشین نیروی انتظامی رفسنجان داد. این، تنها استانی بود که نیروی انتظامی، حتی بیرون شهر، ماشین دکتر را اسکورت کرد. بعضی استانها اصلا نبود؛ و بعضی در حد ماشین راهنمایی و رانندگی که فقط راه باز می‌کرد.

آقای غلمانی که از دیروز صبح تا حالا پلک روی هم نگذاشته بود و اصرارها برای اینکه رانندگی نکند، تا به حال جواب نداده بود، بالاخره از شدت خستگی کم آورد و پذیرفت که یکی از ما پشت فرمان بنشینیم. فاصله‌ای تا نیمۀ راه رفسنجان را یکی از بچه‌های ستاد استان کرمان که از جیرفت همراهمان بود نشست؛ و بعد از آن، من نشستم. من هم البته بعد از رفسنجان کم آوردم.

مراسم رفسنجان، خلوت بود. حالا نمی‌دانم علتش جو عمومی این شهر بود یا تبلیغات نامناسب و دیرهنگام. در هر صورت، از رفسنجان انتظار زیادی هم نبود؛ گرچه اگر جمعیت بیشتری می‌آمد، خیلی مهم بود.

از رفسنجان که بیرون آمدیم، بچه‌های نیروی انتظامی رفسنجان خداحافظی کردند و دوباره ماشین نیروی انتظامی استان همراهمان شد. برای شام و خواب، قرار بود برویم خانۀ همراه کرمانی‌مان. حدود ساعت یک نصف شب بود. دکتر هم که خیلی به‌ندرت خستگی‌اش را می‌دیدیم، بعد از دو سفر استانی پیوسته، نمی‌توانست خستگی‌اش را پنهان کند. مسئله، ماشینهایی بودند که از کرمان تا رفسنجان و بالعکس، تنهایمان نمی‌گذاشتند. قرار شد یک جا بایستیم و با آنها خداحافظی کنیم تا احتمالا بتوانیم یک‌ماشینه به‌سمت منزل دوست کرمانی برویم! این ایده ظاهرا جواب داد.

خانۀ دوست کرمانی که رسیدیم، دکتر گفت: فقط اگر ممکن است، جای خوابمان را نشان بدهید. با اصرار و از سر رودروایسی پذیرفت که شام بخورد. هنوز شام نخورده بودیم که سروکلۀ دو سه نفر از مسئولین ستاد کرمان پیدا شد! ساعت از دو گذشته بود. دوستان کرمانی هر از گاهی می‌گفتند: می‌دانیم که خسته‌اید و از دیروز صبح تا به حال، نخوابیده‌اید! عکس و امضای یادگاری گرفتند و بالاخره قبل از ساعت سه رفتند.

دوست کرمانی مخصوص دکتر لباس راحتی خریده بود؛ اما دکتر یکی از همان «نه»ها را گفت! گفت «حیف است که من این لباس را فقط یک بار استفاده کنم و بعد، بماند برای کس دیگر». دکتر با همان پیراهن و شلوار بیرونش خوابید.

حدود سه ساعت وقت داشتیم تا پرواز صبحمان به مقصد تهران. فردا از تهران عازم اهوازیم.

 

(ان شاء الله ادامه دارد)