حاشیه‌نگاری از سفرهای تبلیغاتی یک رئیس‌جمهور احتمالی (3)


ساعتی بود که از سفر گیلان و قزوین برگشته بودیم. دو ساعتی وقت داشتیم برای مخابره خبرها و ارسال تصاویر و نماز. وقتمان به استراحت نمی‌رسید. دکتر قرار بود برود بندرعباس که سفر زمینی پانصد_ششصدکیلومتری را به مقصد کهنوج، جیرفت، کرمان و رفسنجان شروع کند. اولین سفر هوایی مشترکمان با دکتر بود و راه و رسم سفر را نمی‌دانستیم. نمی‌دانستیم چطوری باید از هواپیمایی که دکتر با آن می‌رود، جا نمانیم!...

ادامه نوشته

حاشیه‌نگاری از سفرهای تبلیغاتی یک رئیس‌جمهور احتمالی (2)


بلیت هواپیما گیر نیامده بود. قرار شد زمینی برویم. ظهر، حوالی ساعت 12 با آقای غلمانی –همان محافظ و رانندۀ دکتر- در میدان آزادی قرار گذاشته بودیم. ماشین دکتر که رسید، ظاهرا ماشین دیگری همراهش نبود. اما سر راه، جایی که برای نماز ایستادیم، سروکلۀ همان ال90 پیدا شد؛ ال90ی که دست تقدیر نگذاشت همراه دکتر بماند....

ادامه نوشته

حاشیه‌نگاری از سفرهای تبلیغاتی یک رئیس‌جمهور احتمالی


پیش‌نوشت: ایام انتخابات یازدهم ریاست جمهوری برای من به عنوان یک خبرنگار، فرصتی بود برای درک بیشتر جامعه‌شناسی انتخابات، و هم شناخت بیشتر چهره‌ای که اگرچه رئیس‌جمهور نشد، ولی سالیان اخیر چهره‌ای مؤثر در سیاست داخلی و خارجی و برخی بحرانهای غیرسیاسی کشور بوده است. شناخت بیشتر او که احتمالاً سالیانی چند در عرصۀ سیاست باقی خواهد ماند، و مشاهدۀ آنچه پیرامون او در انتخابات یازدهم ریاست جمهوری گذشته، چیزی نیست که محفوظ نگه داشتنش در خاطرات و سپس به دست فراموشی سپردنش روا باشد.

بر آنم که آنچه در همراهی دو-سه هفته‌ای با دکتر سعید جلیلی -کاندیدای یازدهمین انتخابات ریاست جمهوری- در ایام تبلیغات انتخابات دیدم، به تحریر بیاورم؛ تا چقدر توفیقش با من همراه بماند.

و البته توضیح این نکته ضروری است که اینها صرفاً برداشتهای «یاسر قدسی» است و نه لزوماً چیزی که به تأیید خود «او» رسیده باشد:...

ادامه نوشته

پیامبر قرن بیستم


سلام بر تو که نامت لقب مسیح بود

                                           و نفست عیسوی

مردگان زمانت را زنده کردی

                                و هر گِلی که بر آن دمیدی، به پرواز درآمد

سلام بر تو که عصایت اژدهایی شد و سحر ساحران زمان را بلعید؛

                                 آنگاه که هرچه در توان داشتند برای نابودی تو و امتت می آوردند

                                    و ناگاه طوفان شنی سحر و ساحران را می بلعید

سلام بر تو که به سان ابراهیم، بت شکستی

                                        بت اهریمنان دنیاپرست

                                                      و از آن مهمتر، بتهای جهل و ذلت و خرافه را

اگر نبود که خود را شاگرد کوچک مکتب محمد(ص) می خواندی،

                                                به پیامبری ات ایمان می آوردم

اما آخر الزمان با وجود تو

                     نیازی به پیامبر نداشت

                     ای وارث خلیل و موسی و مسیح و محمد در پایانۀ تاریخ!

از میراث انبیا، فقط میراث یکی را کم داشتی!

کاش همچون نوح، دودمان مشرکان و منافقان را بر باد می دادی

                  و نسل هرکس که بر کشتی ات سوار نمی شد، بر می افتاد!

تو همان مصداق «علمای امت»ی هستی

                                  که بافضیلت تر از «پیامبران بنی اسرائیل»اند

بر نسلهای بعد از خودم می بالم

                  که گیرم تو را درک نکردم، در زمان تو زیستم

و در هوایی که تو در آن می دمیدی نفس کشیدم

                                          و در نبودنت عزا گرفتم!

سلام برتو ای عبد صالح خدا

             و بر تو ای جانشین پیامبران در خلأ وحیانی آخرالزمان

سلام بر تو، و بر جانشین تو، و بر سربازان و فدائیانت

اجلاس تهران و لنگه‌کفشی به‌سوی امیر قطر

 

نگاهی به متن و حواشی اجلاس غیرمتعهدها در تهران:

ادامه نوشته

باري بر دل، ننگي بر دوش!

 

از خاطر هر کسي که برود، زنان سربرنيتسايي آن روزها را فراموش نمي‌کنند: قتل عام تمام مردان و پسران بالاي 12 سال شهر؛ و اتفاقاتي که تا ماهها بارش را بر دل کشيدند و ننگش را بر دوش. شعار صربها اين بود: هر زن بوسنيايي بايد يک فرزند صرب به دنيا بياورد. چه کسي مي‌تواند فضاي سنگين آن چند ساعت را درک کند؟ چه گذشت بر مردان مسلمان سربرنيتسايي در ساعتهايي که مي‌دانستند دقايقي ديگر نيستند تا از اسارت و بي‌آبرويي زنانشان جلوگيري کنند؟ چه گذشت بر زناني که سلاخي شدن مردانشان را به چشم ديدند؟ و تازه...

ادامه نوشته

قال قد اجيبت دعوتکما...

دو سه روز پيش وقتي به الطافي که اين چندماهه به ياسين مي‌شود فکر مي‌کردم، ذهنم رفت جاي سيبها؛ همان سيبهايي که از علامه گرفتم و دادم به آن خانم حامله‌اي که مي‌خواستم کسي نداند کيست!

- دي ۹۰ بود و ما خودمان را براي مهمترين اتفاق زندگيمان آماده مي‌کرديم. دکتر اجازه داده بود زايمان طبيعي انجام شود؛ اما...

ادامه نوشته

براي شهريار هسته‌اي ايران

 

دوشنبه، هشتم آذر 89، ساعت 7 و 10 دقيقه بامداد، اتوبان ارتش تهران.

يک ماه از زماني که رئيس ام.آي.سيکس _دستگاه جاسوسي انگليس_ از روش جديدي براي متوقف کردن برنامه‌هاي هسته‌اي ايران سخن گفته بود، مي‌گذشت. جان ساورز گفته بود: دیپلماسی برای متوقف کردن برنامه هسته‌ای ایران کافی نیست؛ باید به فعالیتهای اطلاعاتی و امنيتي رو آورد.

حالا و يک ماه پس از اين سخنان، شهريار دانش هسته‌اي ايران داخل خودرو و در مسير دانشگاه، آخرين‌بار نگاهي به پايان‌نامه مي‌اندازد؛ پايان‌نامه‌‌اي که سه ساعت ديگر مراسم دفاع از آن برگزار نشد!...

 

ادامه نوشته

چشم آقاي ويليام هيگ!

 

همين چند هفته پيش بود انگار که ويليام هيگ وزير خارجه انگليس مي‌گفت: ايران بايد مسيري را که در پيش گرفته تغيير دهد؛ وگرنه بايد به افزايش فشار بر ايران ادامه دهيم.

چشم آقاي هيگ! ايران مسير خود را عوض مي‌کند؛ مسير همکاري با دشمنان تاريخي‌اش را! نقطه شروعش، کاهش سطح روابط با دولت شماست. حالا آقاي دومنيک جان چيلکات سفير جديدتان، هنوز نيامده بايد برگردد....

ادامه نوشته

شوخي‌هاي يک عارف

پنجشنبه گذشته فرصتي دست داد تا با نادر طالب‌زاده و جواد رمضان‌نژاد راهي منطقه‌اي شويم که به‌قول آقاي طالب‌زاده آب و هوايش ما را هم عارف و فيلسوف و منجم و رياضي‌دان و فقيه مي‌کند! روستاي ايرا زادگاه استاد علامه آيت‌الله حسن‌زاده آملي است؛ دو هزار و ۱۶۰ متر بالاتر از سطح دريا و دقيقا روبروي جبهه جنوبي دماوند. بين اين روستا و دماوند، دره هراز است.

ايرا را از آن سوي دره هراز -از رينه و آبگرم لاريجان و از فراز ديو سپيد پاي‌دربند- زياد ديده بودم. حالا اولين بار بود که از ايرا، آن سوي دره را مي‌ديدم: رينه و قله دماوند را.

سفر، غافلگيرانه بود. از فرصت مسير استفاده مي‌کنم. سؤالاتم را مرور مي‌کنم که اگر شد، بپرسم. سعي مي‌کنم که سؤالاتم به‌اندازه کافي مهم باشد! آنقدر مهم که بشود به‌خاطرش وقت علامه را گرفت.

جلوي خانه علامه که مي‌رسيم،...

ادامه نوشته