نمی‌دونم چند سال پیش بود. شاید 5 سال پیش. اولین باری که قرآن رو نخوندم؛ مطالعه کردم. البته در حد بضاعت. ولی مثل یک جزوه درسی _اونم در شب امتحان_ مطالعه کردم.

بعدش به این نتیجه رسیدم که با ماژیک مارکر (فسفري) خط بکشم زير يا روي آیاتی که برام معنا و نکته خاصی داشته. اولش سختم بود. فکر کردم شاید خوب نباشه. ولی بعدش با خودم کنار آمدم. کم‌کم قرآنم پر شد از خطوط مارک‌شده صورتی که بعضی کمرنگتر و بعضی پررنگتر بود؛ به‌نشانه ميزان توجهی که از من جلب کرده بود.

هر بار که قرآن رو دور کردم، به این خطوط اضافه شد و خطوط قبلی توی ذهنم تکرار.

قرآنم حالا برام شده يه سرمايه مضاعف؛ شايدم يه حجاب! مي‌ترسم گم کنمش. ولي حتي اگه نخونمش، هميشه همراهمه. قله دماوند هم توي کوله حمله (سبک)ام بود!

حالا می‌خوام بعضی از آیات مارک‌شده رو به فراخور این روزها بذارم روی وبلاگم تا دوستانم در چشيدن این حلاوت شریک بشن.