حکايت مرد و درخت....
سايه تکدرخت کجا و خانه آرام و امن کجا!؟ ولي از هيچي بهتر بود. هواي گرم، تاب مرد را بريده بود. در بازگشت از سفر دور و دراز خسته بود و با اين خستگي، تا شب به شهر نميرسيد. مجبور بود تکدرخت را غنيمت بداند.
درخت مدتها در انتظار مسافري ميماند تا دمي همدمش شود. بندرت گذار کسي به اين مسير بي آب و علف ميافتاد و درخت، بيشتر سال تنها بود. مرد يک مهمان غيرمنتظره بود و خوشحالش کرده بود.
مرد، خسته و تشنه بود. درخت، ميوه ارزانيش کرد. میوهها خیلی آبدار نبود. مرد اگر مجبور نبود، نميخورد. خستگي که از تنش در رفت، به درخت نيمنگاهي انداخت. در برابر درختان گردو و بلوط و افرايي که در شهر فراوان بود، به چشم مرد نميآمد. راه درازي آمده بود. هواي بيابان به سردي گراييد. چند شاخه از درخت شکست و آتشي درست کرد. درخت از اينکه مدت بيشتري تنها نيست، خيلي خوشحال بود. دوست داشت مرد شب هم بماند.
مرد ولي در حسرت گرما و آسايش خانهاش بود.شب در انتظار بود و بادهاي سرد و سخت بيابان. درخت حفرهاي داشت که مرد در آن جاي امني پيدا کرد. درخت باز هم خوشحال شد. حفره درخت جاي راحتي نبود؛ مرد بسختي خودش را جا داده بود و بدنش آزرده شده بود. درخت ناراحت بود.
تاکنون هيچکس در آغوش درخت، شب را صبح نکرده بود. گرماي بدن مرد و صداي تپش قلبش آرامش غريبي را به درخت هديه ميکرد که تا بهحال تجربه آن را نداشت. همين، کافي بود که درخت تا صبح نخوابد.
......
درخت بهترين شب زندگياش را گذراند. بهاندازه همه شبهاي خوش زندگي برايش خاطره شد. دلش نميخواست از مرد جدا شود. اگر هم ميخواست، نميتوانست.
آرزو ميکرد حتي اگر مرد پيشش نميماند، لااقل او را ببُرد و ببَرد؛ ولي شيريني اين يک شب، دوباره به تلخي تنهايي نزند. چه بهتر که صندلي شود در خانه مرد که رويش بنشيند،... يا تختي که هر شب بر او بيارمد... يا دري که هر صبح و شام مرد و کسانش از او بگذرند يا .... هر چيز ديگري که با مرد ميماند. مرد بهترين شب زندگي را به او هديه کرده بود.
کو تا صبح؟ شايد مرد چند شبي پيش درخت بماند؛ شايد....
صبح که مرد پلک باز کرد، دل توي دل درخت نبود. کاش مرد زبانش را ميفهميد. بدن مرد از خواب در آن حفره تنگ، خسته مانده بود. ابرو در هم کشيد و غرولندي کرد.
درخت هنوز از خاطره ديشب مست و در آروزهاي خويش غوطهور بود که فهميد مرد رفتنياست. هرچه تقلا کرد به مرد چیزی بفهماند، نمیتوانست. اگر ميتوانست، به پاي مرد ميافتاد. مرد که از مسافرت چندروزه خسته بود، باعجله رفت.
درخت ماند با دنباله تنهايياش و کوهي از اندوه و حسرت و آه که مرد برايش گذاشت.
حالا فقط يادآوري خاطره آن شب و اميد به تکرار آن بود که درخت را سرپا نگه ميداشت. هر روز بخش بزرگي از مشغوليت درخت، همين بود که خاطره مرد را از لحظه رسيدن تا لحظه رفتن، مرور کند. شبها بيشتر. خيلي از شب را به ياد خاطره آن شب نميخوابيد. با اين خاطرهها لحظات خوشي در بين اوقات تلخ دوري، به درخت مي گذشت.
هر گاه کسي از دوردست پيدا ميشد، درخت بود و دنيايي از اميد و اشتياق؛ و همين که ميرسيد و ميفهميد مرد نيست، کام درخت دوباره تلخ ميشد.
روزي از روزها پس از آن که درخت شبي را در خيال آغوش مرد صبح کرد، او را کنار خود يافت. نميتوانست باور کند. در پوست خود نميگنجيد. مرد، اين بار نگاهي خريدارانه انداخت. درخت پر از ميوه بود و هنوز کسي ميوهاش را نوبر نکرده بود. به پيشواز نگاه مرد رفت و وارد دنياي آرزوهاي خود شد: شايد براي چيدن ميوهها آمده است؛ چه خوب! او را روي شاخههايم خواهم يافت.... شايد ميماند؛ چه بهتر! حالاحالا ميوه و سايبان دارم؛ و حفرهام پناهگاه اوست. نکند مرد هم ....!؟ اگر او هم درخت را دوست بدارد، از اين بهتر نميشود!
ساعتي بعد، مرد روي شاخهها ميوه ميچيد. سرنوشت مرد، وصال دوباره را به درخت هديه داده بود. درخت در فکر اين بود که شادياش را چگونه به مرد ابراز کند؟ ساعتي بعد، مرد کمکش کرد: درخت برگهايش را به نشانه شادي روي سر مرد ريخت؛ با ضربههاي تبري که بر تنه درخت ميآمد.
اگر تنگدستي به سراغ مرد نيامده بود، گذارش به اين سمتها نميافتاد. درخت فهميد ديگر شبي مانند آن شب رؤيايي تکرار نميشود؛ ولي چندان ناراحت هم نبود. از اينکه تنهايي را ديگر نميچشد، خوشحال هم بود.
ديري نپاييد که درخت، روي ارابه مرد به شهر رفت. درخت، منتظر بود که سرنوشتش را ببيند: صندلي؟ تخت؟ يا در؟
در بازار، با تنههاي گردو و بلوط و افرا، کسي به تنه پوسيده و کج و معوجي که مرد آورده بود، نگاه هم نکرد. بايد ارزان ميفروخت. ولي در اين اوضاع، براي مرد از هيچي بهتر بود.
درخت خدا خدا میکرد که مرد از فروشش بگذرد. دعا میکرد که دستکم هیزم شود و چند شبی مرد را گرم کند؛ مثل شبی که مرد را در آغوش خودش از باد و سرما نگه داشته بود.
مرد، درخت را هیزم کرد؛ ولی به خانه نبرد. فروخت؛ به قیمتی که راضیاش نمیکرد. ولی از هیچی بهتر بود. و همین هم میتوانست درخت را خوشحال کند؛ که اگرچه با مرد نماند، ولی به او سودی رسانده بود.
ولي کاش در خانه مرد سوخته بود....
یاسر قدسی، متولد 1359/ تربت حیدریه، بزرگشده مشهد، ساکن تهران، لیسانس ارتباطات (روزنامهنگاری) از دانشگاه علامه طباطبایی، روزنامهنگار، دبیر خبر و خبرنگار رادیو از سال 1379 تا 1390.