حاشیهنگاری از سفرهای تبلیغاتی یک رئیسجمهور احتمالی (2)
بلیت هواپیما گیر نیامده بود. قرار شد زمینی برویم. ظهر، حوالی ساعت 12 با آقای غلمانی –همان محافظ و رانندۀ دکتر- در میدان آزادی قرار گذاشته بودیم. ماشین دکتر که رسید، ظاهرا ماشین دیگری همراهش نبود. اما سر راه، جایی که برای نماز ایستادیم، سروکلۀ همان ال90 پیدا شد؛ ال90ی که دست تقدیر نگذاشت همراه دکتر بماند.
دکتر که پیاده شد و رفت داخل مسجد، آنقدر تنها و بیتکلف آمد که بعضی مردم باور نمیکردند یکی از گزینههای محتمل ریاست جمهوری اینجاست. یکی از آنها بین نماز به دکتر گفت: فکر میکردیم با خدم و حشم اینجا و آنجا میروید. دکتر اینطور وقتها مثل آدمهای خجالتی سرش را پایین میاندازد.
بعد از نماز که به سمت رشت راه افتادیم، متوجه حضور پرایدی شدیم که مثل کنه به ما چسبیده بود و انگار ما را تعقیب میکرد! نزدیک لوشان، تعدادی از مردم را دیدیم که با عکس دکتر جلیلی کنار جاده ایستادهاند. خبر عبور دکتر به گوششان رسیده بود و آمده بودند برای دیدن دکتر؛ و اینکه راضیاش کنند سری هم به لوشان بزند. دکتر قول نداد؛ اما گفت شماره تلفنی بگیریم که اگر مقدور شد، در مسیر برگشت، لوشان هم برویم.
با بچههای لوشان که خداحافظی کردیم و راه افتادیم، دوباره همان پراید مجهولالهویه را دیدیم که پشت سرمان است؛ اما این بار اصرار دارد که بین ما و ال90 حرکت کند. ما هم که اصرار داشتیم؛ بنابراین به رشت نرسیده، دیگر نزدیک بود دعوایمان شود! وارد رشت که شدیم، تعدادی به استقبال آمده بودند. وقتی دکتر پیاده شد برای سلام و علیک با استقبالکنندهها، دیدم سرنشینان آن یکی پراید هم پیاده شدهاند. وقتش بود! دقایقی بعد البته فهمیدم گاهی باید «ما» باشیم که در برابر دیگران کوتاه میآییم؛ چون ممکن است دیگران زورشان بیشتر باشد! آنها هم محافظ بودند. از امروز شده بودند دو ماشین: یک ال90 و یک پراید. از جهتی خوشحالتر بودم که این روزها به جان دکتر و دیگر کاندیداها اهمیت بیشتری داده میشود. فرقی نمیکند کدامشان؛ برای هرکدام که اتفاقی میافتاد، برای نظام گران تمام میشد.
توی شهر رشت، ماشینها و موتورسوارها دکتر را همراهی میکردند و بوق میزدند. بعد از دقایقی صدای بوقها قطع شد. احتمالا دکتر گفته بود که بوق نزنند. اما خب؛ خیلی هم کار سادهای نیست هدایت کردن روش ابراز احساسات خودجوش مردمی.
گلزار شهدای رشت، مثل اراک نبود. دور دکتر را آنقدر شلوغ کرده بودند که راه رفتنش سخت بود. دکتر بعد از زیارت قبور شهدا به اتاقی در گوشۀ گلزار شهدا رفت و دقایقی از نظرها پنهان شد. برای همه معما شده بود که دکتر کجاست. شایعاتی در گرفت. یکی گفت اینجا قبر شهیدی است که در سوریه به شهادت رسیده. یکی میگفت نه؛ اصلا آن شهید در رشت مدفون نیست. بعد از دقایقی که دکتر بهجای پیراهن با کت و شلوار برگشت، جواب علامت سؤالها روشن شد. در ذهن من اما سؤال دیگری شکل گرفت؛ اینکه در این هوای گرم و شرجی چرا دکتر لباس راحت و خنک را به کت و شلوار تغییر داد؟! بعدها معلوم شد که پیراهن دکتر کمی کثیف بوده.
از گلزار شهدا رفتیم مهدیۀ رشت. هوا بشدت گرم و شرجی بود. مهدیه پر بود. سخنرانی دکتر که تمام شد، رفتیم دیدن آیتالله قربانی نمایندۀ ولی فقیه و امام جمعۀ رشت. آیتالله قربانی همان اول، رو کرد به سعید جلیلی و پرسید: اینکه میگویند شما کاندیدای دولت هستید، درست است؟ دکتر خندید و جواب داد.
- نه؛ اینها شایعاتِ ساخته و پرداختۀ رسانههاست.
این، اولین باری بود که کسی از دکتر جلیلی بهصراحت دربارۀ ارتباطش با دولت و دولتیها میپرسید؛ بنابراین اولین باری هم بود که دکتر به این شایعه واکنش نشان میداد. بلافاصله خبر را فرستادم. البته پنجشنبۀ قبل هم که ما اراک بودیم، وحید جلیلی رفته بود بندرعباس و آنجا در پاسخ به همین فضاسازیها گفته بود که: من و سعید حتی سال 84 به آقای احمدینژاد رأی نداده بودیم. روزنامۀ ایران هم امروز این را در صفحۀ اولش به نقل از وحید جلیلی تیتر کرده بود.
آیتالله قربانی حالا باعث شد که خود دکتر جلیلی هم به این شایعۀ دامنگیر واکنش مستقیم نشان دهد. بعد از جواب صریح دکتر، انگار خیال آیتالله قربانی هم جمع شد. این را سؤال بعدیاش نشان داد که: حالا جریان انحرافی با رد صلاحیت شدن کاندیدای خود چه میکند؟
چند دقیقه بعد، دکتر با استاد سه دهۀ پیش خود خداحافظی کرد و ما به همراه دکتر عازم قزوین شدیم. وقت خیلی کم بود. بچههای لوشان که تمام مسیر را با ما تا رشت آمده بودند، اجازه ندادند که دربارۀ رفتن یا نرفتن به لوشان تصمیم بگیریم. اصرارهایشان باعث شد حوالی مغرب از مسجد جامع لوشان سر در بیاوریم. دکتر گفته بود وقت صحبت کردن نیست؛ فقط نماز مغرب را میخوانیم و راه میافتیم. وارد مسجد که شدیم، تقریبا کسی داخل نبود. جمع کوچکی دور سعید جلیلی حلقه زدند. یک نفر دربارۀ صحبت روز گذشتۀ او و دکتر عارف در اولین مناظرۀ تلویزیونی با هفت کاندیدای دیگر توضیح خواست؛ اینکه دکتر خطاب به دکتر عارف گفته بود: سازمان مدیریت و برنامهریزی شما در دولت اصلاحات، مبانی نظری برنامۀ چهارم را برخلاف اصول و گفتمان انقلاب اسلامی نوشت؛ و دکتر عارف جواب داده بود: اگر این مبانی اشکال داشت، پس چرا مجلس اصولگرا برنامۀ چهارم را تصویب کرد؟
جلیلی در مسجد لوشان در پاسخ به این سؤال گفت: منظور من، کتابی بود تحت عنوان «مبانی نظری برنامۀ پنجساله» که در سازمان مدیریت و برنامهریزی دولت اصلاحات نوشته شد؛ اما آنقدر مشکل داشت که خودشان آن را جمع و خمیر کردند. اما طبعا در لایحۀ برنامۀ چهارم اینها نیامد و در عین حال، مجلس هم در آن اصلاحاتی انجام داد؛ ولی منظور من، آن کتاب بود؛ نه خود برنامۀ چهارم.
دکتر نماز مغرب را در مسجد لوشان به جماعت خواند و آمد بیرون. بهسرعت راهی قزوین شدیم. اینجا از همان جاهایی بود که پراید من بهسختی به پراید دکتر میرسید؛ اما تویوتا لندکروس واحد مرکزی خبر گویا نه! آریانی خبرنگار واحد توی مسیر زنگ زد و گفت: مطمئنی ماشین دکتر پراید است!؟ بعدها که آریانی همین ماجرا را برای بچههای واحد مرکزی خبر نقل کرده بود، فکر کرده بودند موتور پراید دکتر تقویتشده است! در واقع باید گفت رانندهاش تقویتشده بود؛ اما موتور پراید نه! ما هم که پراید بودیم، بهزحمت پشت سر پراید دکتر که کیلومترش کار نمیکرد(!) حرکت میکردیم؛ ولی پراید دکتر که سنگینتر بود، در سراشیبیها بهتر میرفت و باد، زیاد مزاحمش نبود.
قزوین که رسیدیم، مستقیم رفتیم مسجد امام خمینی برای دیدار مردم. به گمانم از ساعت 10 گذشته بود. بااینکه دیروقت بود، جمعیت، هم نسبتا زیاد بود و هم شور و حرارت انتخاباتی داشت. بهتر از اراک و رشت بود که من دیده بودم. اما طبق گفتۀ رفقا، هنوز به قم نمیرسید. از شعارهای روی پلاکاردهای مردم این بود: «سر تا به پا حماسهای، ای پاسدار هستهای!» و «انتخابات یا امتحانات؟»
بعد از صحبتهای سعید جلیلی در جمع مردم، قرار بود برویم دیدن امام جمعۀ قزوین. ساعت حدود 11 شب بود و هنوز بعد از دیدن امام جمعه، دو برنامۀ دیگر هم داشتیم! در ازدحام جمعیت، از ماشین دکتر جا ماندیم و وقتی به منزل آیتالله باریکبین رسیدیم، به سد آهنین محافظانش برخوردیم که هیچ کس دیگری را راه نمیدادند. حق با آنها بود. آن وقت شب، هنوز حداقل بیست_سی نفر دیگر بیرون منزل آیتالله باریکبین با اسم خبرنگار و همراه و علاقمند به دکتر جلیلی و آیتالله باریکبین، میخواستند بروند داخل. منزل گنجایش نداشت. مهدی خالقی _بهعنوان تصویربردار همراه دکتر جلیلی_ بهسختی رفت داخل؛ اما به من _بهعنوان خبرنگار همراه دکتر(!)_ اجازۀ ورود ندادند!
تا دکتر بیرون بیاید، مشغول شمردن ستارهها شدم! تازه متوجه گرسنگی شدم و اینکه تمام امروز، تنها قوت ما چند لقمه نان پنیر و گردو بوده که در مسیر رشت خورده بودیم! دکتر هم به گمانم وضع بهتری نداشت.
قزوین شهر بزرگی است. از منزل آیتالله باریکبین تا منزل آقای موسوی شالّی راه نسبتا زیادی بود. نزدیک ساعت 12 منزل آقای موسوی شالّی بودیم که در بستر بیماری و کهولت بود. پدر ایشان از علمای بزرگ و محبوب قزوین بودند. ازدحام مردم در منزل ایشان _آنهم نیمۀ شب_ کمی برای خانوادۀ ایشان دردسرساز بود؛ بخصوص که هرکدام از جمعیت داخل منزل حرفی میزد و چیزی میپرسید. یک نفر از هواداران دربارۀ شایعۀ ارتباط دکتر با آقای احمدینژاد پرسید و دکتر اشارهای کرد به تیتر روزنامۀ ایران از قول وحید که: ما حتی سال 84 هم به آقای احمدینژاد رأی نداده بودیم.
به گمانم دکتر دلش میخواست بدون تخریب احمدینژاد و سیاهنمایی، ارتباط خود با او را به نرمی رد کند؛ بدون عوارض جانبی. اما وقتی شایعۀ انتساب به احمدینژاد حتی به هوادارانش رسیده بود، تکذیب اینگونه، برد کافی پیدا نمیکرد؛ مخصوصا وقتی که جریانها رقیب، بهاندازۀ او اخلاقگرا نبودند. کاملا واضح بود که نقل قول سعید جلیلی از وحیدشان، تأیید تلویحی حرف وحید بود و تکذیب تلویحی ارتباط با احمدینژاد. اما این سخن دکتر جلیلی، در رسانهها دقیقا وارونه منعکس شد! در رسانهها پیچید که دکتر جلیلی صحبت برادرش دربارۀ رأی ندادن به احمدینژاد در سال 84 را تکذیب کرده است! گرچه بلافاصله این تکذیب تکذیب شد و فایل تصویری صحبت دکتر هم روی سایتها رفت، ولی باز هم بهخوبی نتوانست اثر خبر دروغ را بهخوبی از بین ببرد.
اولین دقایق بامداد یکشنبه یازدهم خرداد از منزل آقای موسوی شالّی بیرون آمدیم؛ اما این هنوز پایان برنامهها نبود! عازم گلزار شهدای قزوین شدیم. حوالی ساعت یک بامداد، گلزار شهدای قزوین بودیم. مزار شهید خلبان عباس بابایی یکی از زیارتگاههایی بود که آن وقت شب رفتیم. دکتر اسم یکی دو شهید را هم برد که خواست مخصوصا آنها را زیارت کند. اینها همرزمان سعید جلیلی بودند. یکی دو نفر از دکتر خواستند اگر از این شهیدان خاطره دارد بگوید. دکتر سر و ابرو بالا انداخت و رد شد.
بعد از زیارت شهدا، درِ آستان امامزاده حسین به روی دکتر جلیلی گشوده شد تا به زیارت امامزاده و شهدای داخل امامزاده برود. تلاش کرده بودند دکتر و فقط چند نفر دیگر وارد امامزاده شود. دکتر اما خواست که در را به روی همه باز کنند و چنین شد.
داخل صحن امامزاده، قبور تعدادی از شهدای انقلاب بود و بعضی علمای بزرگ. قبر مرحوم کریمی راد سخنگوی فقید قوۀ قضائیه و وزیر اسبق دادگستری هم آنجا بود که غافلگیرانه دیدمش و باعث شد از دکتر جا بمانم. صدایش هنوز توی گوشم میپیچید که زنگ میزد به تلفن رادیو: «خدا خیرت بده آقای قدسی!... فکر کردی شمارهتو نمیشناسم؟ ببخشید؛ نتونستم گوشیو بردارم!» کمتر سخنگویی را اینقدر پاسخگو میشناختم. هیچوقت موفق نشدیم هم را ببینیم. اما پشت تلفن، بهخوبی میشناختم. چند بار در مصاحبهها عصبانیاش کرده بودم؛ ولی باز هم وقتی زنگ میزدم و نمیتوانست گوشی را بردارد، خودش بعدا زنگ میزد. شوخی هم زیاد میکردیم. یکی از همان شوخیها را که نمیشود توضیحش داد(!)، پیک بامدادی بدون سر و ته در سوگش پخش کرد!
بعد از زیارت امامزاده حسین، حدود ساعت یک و نیم بامداد با قزوین و قزوینیها به مقصد تهران خداحافظی کردیم. اما هنوز اتفاقات آن روز تمام نشده بود!
از ماشین دکتر کمی عقب ماندیم. بنزین هم زدیم و بهاصطلاح افتادیم توی اتوبان. کمی که از شهر فاصله گرفتیم، آتش و شلوغی آدمها وسط اتوبان، ما را به خود آورد. بوتههای شعلهور خار، علامتی بود تا به خودروی ال90ی که گاردریل وسط اتوبان را شکافته بود، برخورد نکنیم. کنار اتوبان، پراید دکتر جلیلی هم ایستاده بود. دو آمبولانس هم آمده بودند برای نجات سرنشینان ال90. در کمتر از دقیقهای، سؤالها و شک و شبههها به یقین مبدل شد. ال90، همان خودروی حامل تیم حفاظت دکتر بود و سرنشینانش در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ.
چیزی که تا آن لحظه نمیدانستیم، این بود که یکی از سرنشینان ال90 فرزند آقای غلمانی (راننده-محافظ دکتر) است. حالا آقای غلمانی نه به دکتر اجازۀ پیاده شدن از ماشین در اتوبان را میداد و نه خودش حاضر شد _ولو دقیقهای برای جویا شدن حال و روز پسرش_ دکتر را تنها بگذارد. مغزم از وظیفهشناسی این آدم سوت کشید.
خودمان را رساندیم به بچههای حفاظت که خونین در وسط اتوبان یا داخل آمبولانس افتاده بودند. بعضیهایشان فقط ناله میکردند؛ اما وضع بعضی وخیمتر بود. یکیشان دندههایش شکسته بود؛ یکیشان لگنش. بقیه هم سروصورت خونی داشتند. پسر آقای غلمانی هم سرش ضربه خورده بود. تکان نمیتوانست بخورد و بهسختی میگفت که پایش حس ندارد. خیلی ترسیدم که ضربۀ مغزی یا قطع نخاع شده باشد. با درک حال غلمانیِ پدر، خودم را به ماشین دکتر رساندم تا به خیال خودم از «پدر» رفع نگرانی کنم. پدر و دکتر لبهایشان به ذکر تکان میخورد؛ اما ظاهرا آرام بودند. خودم ناآرامتر بودم. چیزی که من دیده بودم، خیلی نگرانم کرده بود؛ ولی آنها نباید نگرانی من را میدیدند. حال بچهها را خوشبینانه گزارش دادم تا آقای غلمانی با نگرانی کمتری رانندگی کند. نمیشد فهمید توی دلش چه میگذرد. ظاهرش مثل کوه بود.
آقای کریمی از بچههای ستاد قزوین _که نمیدانم چطوری آنجا پیدایش شده بود_ قرار شد با بچهها برود بیمارستان. شماره گرفتم تا از حال بچهها گزارش لحظه به لحظه بگیریم. ساعت 2 و نیم بود و ما حدود سه ساعت دیگر عازم کرمان بودیم. راه افتادیم.
در طول مسیر، مدام به آقای غلمانی فکر میکردم و درس وظیفهشناسیاش. چطور میشود کسی «پدر» باشد؛ پیکر پسرش را خونین ببیند و احتمال بدهد که دیگر پسرش را زنده نبیند؛ اما پستش را رها نکند!؟ الله اکبر! پشت فرمان با مهدی خالقی دعای توسل خواندیم. خوش به حال مسعود که از فرط خستگی خواب بود و چیزی نفهمیده بود! الان که فکر میکنم، آن دو سه ساعت، خیلی از نظر روحی سخت گذشت بر ما. از طرفی همین یکی دو روز با بچههای حفاظت انس گرفته بودیم و از طرفی فکر و خیال اینکه انتخابات همین اول کاری تلفات بدهد یا کسی را علیل و ناقص کند، سخت بود. منتظر بودیم هرچه زودتر صبح با خبرهای خوبش برسد.
حوالی ساعت 4 صبح رسیدیم تهران. دکتر رفت _نمیدانم_ شورا یا ستاد؛ و ما مستقیم رفتیم فرودگاه.
(ان شاء الله ادامه دارد)
یاسر قدسی، متولد 1359/ تربت حیدریه، بزرگشده مشهد، ساکن تهران، لیسانس ارتباطات (روزنامهنگاری) از دانشگاه علامه طباطبایی، روزنامهنگار، دبیر خبر و خبرنگار رادیو از سال 1379 تا 1390.