تبليغاتX
     حکایت قلم و دل - من همان کودک خطاکارم....
نوشته‌ها، دل‌نوشته‌ها و تجریه‌های خبرنگاری من

فرزند کوچک خانواده است و کتک‌خور همه: از پدر و مادر بگير تا اين يکي برادر ماقبل آخر. کودک هميشه کتک مي‌خورد؛ مگر وقتي که پدر باشد. پدر که هست، آغوشش مي‌تواند از بقيه بزرگترها در امان نگه داردش.

امروز از آن روزهايي است که خود پدر غضب کرده. کودک نمي‌داند کجا برود. اين بار گويا ديگر جايي نيست که کودک را امان بدهد. حتي مادر نمي‌تواند پناهي در برابر چوب خشم پدر باشد.

ولي کودک، زرنگ و باهوش است. يک جا و فقط يک جا هست که اگر کودک به آن پناه ببرد، احتمالا در امان مي‌ماند. کودک با زيرکي آن را مي‌يابد: آغوش خود پدر! بله؛ اگر حتي حالا هم به همان پناهگاه هميشگي ــ يعني آغوش خود پدر ــ پناه ببرد، احتمال در امان ماندنش زياد است. کدام پدر است كه وقتي فرزند خطاکارش از ترس او به خود او پناه آورده،‌ از تنبيه فرزند چشم نپوشد؟!

يک روايت ديگر از همين ماجرا:

شايد شما هم تا به‌حال ديده باشيد کودکي را که وقتي از مادرش کتک خورده، براي گريه هم باز جايي بهتر از همان آغوش مادر نمي‌يابد و خود را به دامان مادر مي‌چسباند.

اين دو تصوير را بگذاريد کنار اين عبارت از دعاي شريف ابوحمزه ثمالي:

أنا يا رب عائذٌ بفضلك؛ هاربٌ منك اليك....

بارالها! من پناه‌برنده به فضل تو‌ام؛ فراركننده از تو به‌سوي تو.... 

------------

خدايا! من آن كودكم كه از ترس تو خودم را انداخته‌ام توي بغلت! اي كسي كه مهربانتر از مادري! آيا مي‌شود تصور كرد مرا از آغوشت بكَني و بزني؟! نمي‌توانم؛ هرگز نمي‌توانم اينگونه تصورت كنم.

بارالها! آغوش تو تنها جايي است كه حتي از غضب خودت به آن پناه مي‌برم؛ و حتي اگر تنبيهم كني،‌ ناله‌ام را در آن فرو خواهم نشاند.

پناهم ده!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:10  توسط یاسر قدسی  |