آمد به خواب تا همهتن آرزو شوم
در چشمهاي روشن او جستجو شوم
عمري گذشت بر "من" و جز "من" کسي نبود
امشب دوباره آمدهام تا که "او" شوم
در حضرت تو لب نگشايم به شکوهاي
در اين سکوت، سينه پر از هاي و هو شوم
گفتي که: رسم دلبري از من، جنون ز تو!
آري سزد که عاشق بيآبرو شوم
ميسوزم و دلم ز تو پا پس نميکشد
تا با سرشک و خون دلم شستشو شوم
گفتي که يار غار مني گر به ماه و سال
در اندُه فراغ تو خون در گلو شوم
رفتي و پشت پرده اشکم اميد توست
تا پرده پس زني و به مَه روبرو شوم
هر روز و شب فقط به تمناي ديدنت
دستي بر آسمان، ز طلب کو به کو شوم
گر شرط ديدن تو، ز تو دل بريدن است
مُحرِم به حج کعبه دل بيوضو شوم
امّيد ديدن تو به دل راه ميبرم
حتي اگر به شام فراغت چو مو شوم
گر دامن وصال تو روزي رسد به دست
دستي به شُکر و دست دگر بر سبو شوم
پينوشت: دو بيت اول، مال صياد قزلآلاست. چند ماه پيش گفته بود. من هم در استقبال از شعرش دنبالهاي گفتم و خرابش کردم! مناسب حال اين روزهام ديدمش و اينجا گذاشتمش تا دوست جان مدام نگويد خبري نيست ازت...!