سايه تکدرخت کجا و خانه آرام و امن کجا!؟ ولي از هيچي بهتر بود. هواي گرم، تاب مرد را بريده بود. در بازگشت از سفر دور و دراز خسته بود و با اين خستگي، تا شب به شهر نميرسيد. مجبور بود تکدرخت را غنيمت بداند.
درخت مدتها در انتظار مسافري ميماند تا دمي همدمش شود. بندرت گذار کسي به اين مسير بي آب و علف ميافتاد و درخت، بيشتر سال تنها بود. مرد يک مهمان غيرمنتظره بود و خوشحالش کرده بود.
مرد، خسته و تشنه بود. درخت، ميوه ارزانيش کرد. میوهها خیلی آبدار نبود. مرد اگر مجبور نبود، نميخورد. خستگي که از تنش در رفت، به درخت نيمنگاهي انداخت. در برابر درختان گردو و بلوط و افرايي که در شهر فراوان بود، به چشم مرد نميآمد. راه درازي آمده بود. هواي بيابان به سردي گراييد. چند شاخه از درخت شکست و آتشي درست کرد. درخت از اينکه مدت بيشتري تنها نيست، خيلي خوشحال بود. دوست داشت مرد شب هم بماند....